
فصل چهارم : گامی برای رفتنفصل پنجم : رسیدن پایان ندارد.پر از شور و شعف شده بودم؛ آن چه را دنبالش می گشتم، داشتم می دیدم. کتاب را بستم و آن را محکم به سینه چسباندم. چشمانم را هم بستم، می خواستم با تمام وجود نفس بکشم. دستی به صورتم خورد، نه، دسته گل کاغذی بود.به خودم آمدم :« هان چی؟»دخترک بود!« آهای عجله کن؛ الان اتوبوس می ره، جا می مونی!»پس! من! آن جا! سجاده؟ دریا!؟ رنگین کمان!؟ پروانه ها!؟بلند گفتم :« مر...وا...ریدها!؟»همان جا، همان بساط گل..کتاب فروشی و همان دخترک گفت :« نگران نباش! می دم مادرب...
ادامه مطلب
خودم را بر سجاده ای دیدم، روی دریا پهن بود ولی حتی به نمی از آن، تر نشده بود. انگار آن را روی آینه پهن کرده باشند. سجاده مثل بهار سبز بود؛ هفت بندم که روی آن قرار گرفت، صدای اذان از همه جای آب و باد رسید.زود باش!بیا...بیا..بیابشتاب!صدای نسیم بود؟ آب صدایم می زد؟ از درونم بود؟نمی دانم هرکه بود فرمان داد که :« کتاب رو باز کن.» برگ های کتاب ورق خورد، چشمانم به دنبال جمله ها می دوید. همه کلماتش به قلبم سرازیر می شد :فصل اول : آغازی برای همیشهفصل دوم : فرصتی برای بودنفصل سوم : امکانی برای شدن ...
ادامه مطلب
اتوبوس به راهش ادامه داد و دوباره به چراغ قرمز رسیدیم؛ چه چراغ قرمز طولانی ای بود؛ ولی از قیافه کسی برنمی آمد که حوصله اش از این توقف های تکراری سر رفته باشد، نه اینکه سرشون توی کتاب بود، اصلا حساب این چیزها را نمی کردند!؟از شیشه اتوبوس، بیرون را تماشا می کردم و رفت و آمد آدم ها را می پاییدم. چشمم به گل فروشی افتاد که سر چهارراه بساط پهن کرده بود. دخترک شاخه گل کاغذی را توی دستش گرفته بود و به رهگذران تعارف می کرد :« کتاب! بفرما کتاب! کتاب با عطر گل همیشه بهار.»نصفه و نیمه روی یک کتاب را دیدم. ب...
ادامه مطلب
جلوتر پیرمردی با آفتاب گیری از غزل، به عصای رستم نشانش، تکیه کرده بود و از پشت عینک ته استکانی اش، داشت « بیدل» می خواند. آن طرف تر، پسرکی بستنی الفبا لیس می زد. وای آدم ها چقدر تماشایی اند.بالاخره اتوبوس رسید، آمدم سوار شوم که پایم آمد روی یک کتاب، پا پس کشیدم، صدای راننده اتوبوس بلند شد :« نگران نباش؛ بیا بالا؛ از رده خارجه. به درد خوندن نمی خوره.» با پا کنارش زدم و بالا آمدم؛ جایی پیدا کردم که بنشینم، صدایی نهیب زد :« نشین جانم! کتاب حرمت داره.» کتابی روی صندلی جا مانده بود، آن را برداشتم و گ...
ادامه مطلب
این هم از کارت واکسن تنبلی و بی حالی! گواهی عدم اعتیاد به فضای مجازی هم که صادر شده بود. عدم سوء پیشینه از کتابخانه های معتبر را هم که داشتم.آیین نامه قوانین امنیت مطالعاتی، که امتحانش را داده بودم و تعهد به اجرای آن را هم که امضا کردم. بالاخره مجوز ورود به کتابخانه کتاب شهر را گرفتم!خیلی هیجان زده بودم. امیدوار بودم چیزی که مدت ها به دنبالش می گشتم، آن جا بتوانم پیدا کنم. فرصت را نباید از دست می دادم، کوله ام را برداشتم و راه افتادم؛ به ایستگاه اختصاصی کتابخانه رسیدم؛ صف اتوبوس خیلی شلوغ بود. و...
ادامه مطلب
دلستان روستایی است در پای « بلندکوه ».خاک خوبی دارد. بیش تر مردم دلستان یا کوزه گرند یا کوزه فروش. بعضی از کوزه های ساخت دلستان، سال هاست که در دورترین جاهای دنیا، دست به دست می شود و هنوز مشتری دارد. پشت بلندکوه روستایی است به نام گلستان. مردم گلستان با آب چشمه های جوشان بلندکوه که به سمت روستایشان جاری است، گل پرورش می ذهند و از این راه روزگار می گذرانند. دلستان و گلستان مردمانی باصفا و کوشا دارند با آرزو ها و رسم ها و خوبی ها و بدی هایی شبیه همه ی مردم دنیا. قصه های و غصه های این مردم، خواندن...
ادامه مطلب
آلمان، هامبورگ، ایستگاه راه آهن؛ موقع ظهر رسیده بود. (شهید بهشتی) نگاهی به قبله نما انداخت و ایستاد به نماز خواندن. پلیس را خبر کردند که یکی آمده حرکات غیر طبیعی دارد. بردندش اداره پلیس. گفته بود :« من مسلمانم، نماز هم واجب دینی ماست.» محکم گفته بود، آزادش کردند. منبع : کتاب صد دقیقه تا بهشت...
ادامه مطلب