خرید بک لینک
دوستم گفت :«هروقت از خونه خواستی بری بیرون، جوری برو گویی دیگه برنمی گردی.» با تعجب پرسیدم :« چرا؟» پاسخی نداد.

مدتی قبل تعدادی از فامیلمان را دیدیم. همگی سرحال و قبراق بودند. روزی یکی از آنها به خانه آمد، از یکی از پله ها بالا رفت و ناگهان افتاد زمین و سرش خورد به دیوار. آمبولانس آمد و خودش توی آمبولانس رفت، اما دو روز بعد فوت کرد.

یاد حرف دوستم افتادم.

مدتی وقتی می خواستم از خانه بیرون بروم، اشهدم را می گفتم.

برچسب: نویسنده: طاها فلاح تاريخ: چهارشنبه 12 دی 1397 ساعت: 13:09

صفحه بندی