امروز به داروخانه رفتم . پس از من دو خانم دیگر هم وارد داروخانه شدند. یک دختر کوچک همراه یکی از آنها بود که یکراست به سمت کتاب های بچگانه فروشی گوشه داروخانه رفت. گفتم که قرص می خواهم و کد ملی ام را به آن آقا گفتم. آن آقا چیزی توی کامپیوتر نوشت و قرصم را روی میز گذاشت. همان موقع خانم دیگری هم قرص خواست. کارت در دست منتظر بودم تا قرصم را حساب کند، اما این 1 دیر تر افتاد چون خانمی سه کتاب بچگانه در دست آمد و گفت :ـ« من این کتاب ها را برای بچه ام می خواهم.»
آن آقا نه کارت مرا خواست و نه قرص آن خانم را داد، بلکه اول حساب آن کتاب ها را کرد و سپس کار ما را راه انداخت![]()
برچسب:
نویسنده: طاها فلاح