امیدوار

متن مرتبط با «اذان» در سایت امیدوار نوشته شده است

عطر اذان

  • نیلوبلاگ

    صدای اذان از مسجد محل بلند شد. داشتم لباس عروسکم را عوض می کردم. خاله سیما یک لباس سفید پفی برای عروسکم دوخته بود. می خواستم تنش کنم. با خودم گفتم که قبل از آن بروم یک سیب برای خودم بیاورم و بخورم. توی آشپزخانه مامان داشت کتلت درست می کرد. هنوز کارش تمام نشده بود که دیدم گاز را خاموش کرد.کفتم :« مامان! هنوز که سرخ شدن کتلت ها تموم نشده!» با عجله گفت :« اذان گفتن؛ باید نماز بخونم. بقیه کتلت ها رو بعدا سرخ می کنم.» و رفت تا وضو بگیرد. مامان بزرگ پشت میز آشپزخانه داشت سبزی پاک می کرد. دیدم که دعایی...

    ادامه مطلب